عیبم نکن ای شوخ کمی سوخته ام در نیم نگاه صنمی سوخته ام
ازآتش سوزننده ندارم گله ی درشعله روی آدمی سوخته ام
*****
دستاری حریربرتنش پیچیده زلفانی سیا به گر دنش پیجیده
چندیست که در تمام دست وپایم موهای دراز رسنش پیچیده
*****
دارم گله از لشکری بی نظم خسک یکشب به کمین زدیم در رزم خسک
رقصیدن کیک نی نوازی مگس ما چنگ زدیم به دایره بزم خسک
*****
گفتند همه انبیا از حد قدیم نام تو به بسم الا رحمان رحیم
در شان تو بود هست الا اکبر ای خا لق بی نیاز شاه ی وکریم
*****
گرنام ترا کسی نگوید کفر است در عالم اگر ترا نجوید کفر است
بی یاد تو هر دا نه که در خاک فتد حیوان نخورد گیا نروید کفر است
*****
عمریست که من غلا مم وبرده دل چون نام تو نقش بسته در پرده دل
بی یاد تو گربما ند این دل روزی بر باد رود کرده ونا کرده دل
*****
تا جان به تن است ودر تن من جان است با حیدر وآل حید رم ایمان است
در روز جزا امید وارم زدرش شاپور غلام قمبر و سلمان است
*****
گر خاک شوم به گرد راه میگویم هر بند جدا شود جدا میگویم
تا روزی که جان میرود ازقالب من هرلحظه علی مرتظا میگویم
*****
پیچیده به هم زلف سیا تا به کمر چین چین شده بر روی تو مانند فنر
بر رو چو حجاب موی را مگذار گه یک طرفه بیبند گاهی پس سر
*****
بگرفته فلک کمان کین بر سر ما هرلحظه نشسته در کمین بر سر ما
یک روز زعمر ما به شادی نگذشت این عصر چرا کند چنین بر سر ما
*****
هر جا که روم عشق تو همر ای من است زنجیری سر زلف تو در پای من است
هر سوی جهان که بنگری راه دارد راهی که به سوی توست آن راهی من است
*****
از بودن نا کسان نه بودن بهتر از راز ی نیا ن گره کشو د ن بهتر
از عیش و نشا ط این جهان فانی در دوزخ هفتمین غنو د ن بهتر
*****
بند جگرم ز ریشه کندی بردی دل را ز تنم به تیشه کندی بردی
من عشق تو را به سینه پنهان کردم چون گرد ز روی شیشه کندی بردی
*****
دارم وطنی که نام او باشند است خاکش همه لاله خیز آبش قند است
در هر طرفی جهان که افتد راهم هر جا که روم دلم درانجا بند است
*****
هرچند فقیر جنده پوشان هستیم خلوت زده و خانه به دوشان هستیم
یک قطرهی آبیم ولیکین به خرد هوش دار که دریای خروشان هستیم
*****
فرد
در گرد روی خط کرینج ام غنیمت است
موی سفید ماش برینج ام غنیمت است
از درد های مختلف النو ع روز گار
در بین هردو شانه قلینج ام غنیمت است
*****
جوشن نگین لعل تو انگشتر ی ما هر نکته ز اشعار تو سیم و زری ما
در عالم علم دانش فهم خرد عمری نرود سایه تو از سر ی ما
*****
در خانه اگر مرا پلا سی نبوهد از باد ز مستا نم حر ا سی نبوهد
در عالم بی کرانه از شرق به غرب بهتر زسلامتی لباسی نبوهد
*****
در زیر لوای ظلم وبیداد گری این عمر عزیز ما به غم شد سپری
یارب تو به این میلت غمدیده نگر از لطف کرم شب سیا کن سحری
*****
در روزی فراق یس به حالم بگریست سنگ گل خار خس به حالم بگریست
از فرقت معجوری از دوری دوست فریاد زدم قفس به حالم بگریست
*****
از زنج وغم زمانه چون گریه کنم بر میلت خسته وزبون گریه کنم
بر حال شهیدان به خون آغشته بنشینم وکاسه کاسه خون گریه کنم
*****
روی تو تجلای مه و خو رشید است ذکر تو به مومنان در امید است
آنیکه ترا شناخت از صدق ویقین د یدا رت همیشه جنت جاوید است
*****
ما بنده گنه گار بخشنده توی خاک قدم تویم رخشنده توی
قیومی وقادری وپاینده توی نابود شونده یم ما زنده توی
*****
هرچند در آتشم ولی خامم من پا بسته به نفس شوم در دامم من
شاپور نگو که من منی را بگذار خاکی قدمی عمر خیامم من
*****
ازروزی که با تو عد به خدا مستم به خدا مستی الستم به خدا
سوگند به ذات به صفاتت سوگند غر از تو کسی را نپرستم به خدا
*****
یارب تواز آنروز که هستم کردی از نور فروغ خویش مستم کردی
هرس وهوس انداختی اندرتن ما زنجیری اسا رتی به دستم کردی
*****
روزی که در فرق تو خون میگریستم کس را خبر نبود که چون میگریستم
آنجا که از جمال تو محروم میشدم شاید زحجر تا به کنون میگریستم
*****
دی شب که زعمر رفته ام یاد آمد دل در قفس سینه به فریاد آمد
ازروزی که چشم خود کشودم دیدم چون آب روان گذشت و چون باد آمد
*****
آدم که صفی با صفا بود چه شد یوسف که به مصر پادشا بود چه شد
عسیا که به استخوان سخن می گفتی موسا که به دست او عسا بود چه شد
*****
ماه شب چهارده عجب مهتابی چون صورت یار من در نایابی
این حرف حقیقت است نه قلابی هم قبله به هر نماز هم مهرابی
*****
خوردیم می عشق خمار یم هنوز در سینه معبت تو داریم هنوز
داریم طریق نا صرخسرو را در جاده عشق استواریم هنوز
*****
درفصل بهار باشد وبیکاری من باشم ودلبری پری رخساری
غم نیست مرا زکینه چرخ فلک می با شد و جامی و لب جوباری
*****
خواهی که بهشت جاویدان در یابی با خلق خدا وند نکن کذابی
دردفتر رب العالمین رشوت نیست هرچند که مظلوم ویا اربابی
*****
باحکم عقل جسم جان گشت پدید اکناف زمین آسمان گشت پدید
از آب وگل واتش باد است بشر ازنورتو پیدا ونهان گشت پدید
*****
این خاک زمین که زیر پای من توست در منزل اخرت قبای من توست
آن ره گذران که دوش رفتند دریغ آن راهی که میرواند راهی من توست
*****
از مرد گدا پول درم میطلبی از آدم دیوانه قلم میطلبی
از طرز نگاهای تو من میدابم بسیار طلب داری و کم میطلبی
*****
مثل تو ندیده ام به نصل بشری تو زاده آفتابی یا از قمری
در پیش جمال تو منم پژمرده من برگ خزانم و تو صد برگی تری
*****
این خاک جهان که دشت وکوه کمر است اینها همه زاستخوان اهل بشراست
بوداند کسان که آمداندو رفتند امروز منو تویم فردا دگراست
*****
مادرپدرم معلمانی بودند ابواب طریق زنده گانی بودند
با نام و نشان خویش رفتند بخاک یک عمر در این جهان فانی بودند
*****
هر شام سحر خدای خود یاد کنی تا منرل عقبا خود اباد کنی
در زکر خداوند جهان باش یقین نه آنچه کنی که دل خود شاد کنی
*****
فرزند زمانه یم در بام جهان زخم است به سینه ها ز آلام جهان
صیاد هزار کشور اندر پهی ما ما مرغک پر شکسته در دام جهان
*****
ما و تو نه مرغ یم نه دنیا قفس است بند من تو فقط هوا و هوس است
ما تیشه به ریشه خود انداخته ایم هر کس که در این قافله لنگ است پس است
*****
آنی که بدورخود بخواندهمه را گرگ است به مکر میچراند رمه را
با لاش خوران شکمبه هرگذ ندید آنروز که صید خود بسازد طمع را
*****
آنان که ز دوری دور پیش آمده اند اینها همه برنفع خویش آمده اند
زینهار فریب شان به نرمی نخوری گرگ اندکه در جامه میش آمده اند
*****
یارب کرم ولطف تو بی پایان است لطف وکرم توست که درتن جان است
هرچند که جان درتن هر حیوان است اما شرف آنکه نام ما انسان است
*****
در گوش دلم صدای پای تو گذشت در دیده من روی چو مای توگذشت
چهل سال زعمر من ندانم چون شد درحسرت یک نیم نگای تو گذشت
*****
ازمرغ چمن به گوشم آواز رسید فصل گل وبشکفتن وآغاز رسید
در سه صدوشصت پنج روزیکه گذشت خوشید به خانه حمل باز رسید
*****
از عمر گذشته یاد کردن غلط است خود را به فریب شاد کردن غلط است
در قید عمل ترا ست رزق کم وبیش یک زره کم وزیاد کردن غلط است
*****
تحلیل زمانه گرچه کردن سخت است اما چه عجب زمانه بد بخت است
گفتم که بیبند دست وپای ظالم گفتا که نمی شود رسن بی چخت است
*****
فیض اباد ۱۳۹۸
دیدم صنمی سفید کی گل روی درکوچه شهر کهنه چون آهوی
رویش چو پنیر تازه ابرو چوکمان دندان چو صدف لبش پیاز کوی
*****
آن پسته دهن زد ببرم زود گذشت محکم زد و چیزی هم نفرمود گذشت
گشتم زقفا قد بلندش دیدم معلوم نشد که از کجا بود گذ شت
*****
دارم گله از پایه روشن که نپرس یاران عزیر ما خموشن که نپرس
هر هرجا که روی به جستجوی شبکه مردم همه گی دست به گوشن که نپرس
اشکاشم باشند۱۳۹۸،۹،۱۰
پامیربه لعل و لاجورد تو قسم بر چشمه و آب های سردی تو قسم
مردان به عارو ننگ پرورده توست بر نام و نشان فرد فرد تو قسم
*****
یارب تو نده شمال توفانی را برفی خنک و روز زمستانی را
گوید سلام از لباس گازی پوستین و چموس کرته کانی را
*****
از باعث که بند دلم بشگافی زلف سیه را کجک کجک می بافی
باعشوه مرا اسیرخودساختهی ای شوخ عجب دلبر بی انصافی
*****
امروز که مرغ دل من در قفس است فردا به تی خاک سیا بی نفس است
کس نیست که بند دلم را بشکافد بیند که دلم اسیر زلف چه کس است
*****
مستم زی می که ناب که دوشم دادی چندی به طریق ناز و نوشم دادی
گه تازه گلی بهار گه برگ خزان چون شد که به دست گل فروشم دادی
*****
آنانی که هر لحظه طهارت کردند رفتند پی نماز غارت کردند
ازمال زن بیوه از پول یتیم دزدیده برای خود عمارت کردند
۱۳۹۸
*****
هرآدمی بد خوی نمی ارزیدست بدبینی وبد گوی نمی ارزیدست
هرچند که آزمودم این عالم را دنیا به سری موی نمی ارزیدست
*****
روز وشب من در انتظاری بگذشت عمرم همه در لحظه شماری بگذشت
از ره گذران این جهان پرسیدم گفتند که ای برادر آری بگذشت
*****
زلفان تو علقه علقه چون زولانه چشمان تو کاسه کاسه چون پیمانه
ابروی کجت کمان روی شانه درگرد لبت شراب هر می خانه
*****
روزی که در این باغ گل وسبزه دمید هر سروی که راست سر براورد خمید
این باغ چه باغ بود این گل چه گلی نا کرده تبسمی از این باغ رمید
*****
درهروجبی خاک وطن صد مین است یاران وطنی کهن سر ما دین است
صد همچو کرونا دیگری میاید تا کشورما به دست عین وغین است
*****
هریار که یاری نکند تف سویش صد گونه حقارت تاسف سویش
شعمی که فروغ ال مجلس نکند از چهار طرف حمله کند پف سویش
*****
هستیم امیدوار ان صبع دمی که دردست تفنگ دارافتد قلمی
ان بیوه زنی که خفته درخانه سرد بی غصه شبی تکیه زند درحرمی
*****
روز ومه سال رد به رد میاید گه سال نکو گا بد میاید
شاپور زعمرمن چهل شش بگذشت کین سال هزار چهارصدمیاید
*****
هرکس کند انکار زنام وطن اش چون زهر شود آب روان در دهن اش
من فخر کنم به سنگ خاکی پامیر تعظیم کنم به پیش هر مردو زنش
*****
ای دوست سراپرده دل خانه توست در ملک وجود تخت شاهانه توست
خود میدانی ز حال حوا ل دلم شاپور قلندر تو دیوانه تو ست
*****
هستیم همه گی در انتظارآمدنیست یکروز در ین چمن هزار آمدنیست
بگذشت زمستان سیاهی با زغال نرمک نرمک فصل بهار آمدنیست
*****
از طفلی ام تا جوانی وتا پیری شاپور تخلص من هست شامیری
می بالم از ان که زاده این وطنم واخانی ام اشکاشمی ام پا میری
*****
ای کاش به مثل من دیوانه شوی پیش همه گی قصه و افسانه شوی
من سوخته ام امید وارم که تو ام در گرد چراغ عشق پروانه شوی
*****
با چادر سبز پیرهن زربفتی در خانه ما میا مد ی میرفتی
شاپور ترا نگفته بودم ز اول هوش دار که در دام بلا می افتی
*****
چون نام من تو آدم انداخته اند آدم نه عدو عدم انداخته اند
تقصیری من تو نیست ازروزاذل درآب خمیرما غم انداخته اند
*****
دربین من تو پرده یک دیوار است ورنه دل من انجمن دیداراست
شاپور غذای معنوی بایدخورد بامرکب بی حوصله زین اش باراست
*****
توبیخبری که عاشقت شاپوراست نامم همه جا در عاشقی مهشوراست
سنگین دل من بناز میخندی چرا یک روز نمی پرسی که جانت جوراست
*****
عمریست که با شادی و غم میگذرد هرچند عدو کند سطم میگذرد
زنهار ز احترام سر باز ند ا ر که آدم زدر خراب خم میگذرد
*****
تو سرو ی که در حد یقه مانند تو نیست گلهای جهان لایق لب خند تو نیست
از تحت سریر تا ثریا ی فلک آن کیست که دست بسته در بندتونیست
*****
شاپور نکن توبه مبادا شکنی که آن توبه قبول نیست از ما منی
هم توبه و هم روزه به هم یکسانند ناگه بزبان خود بیاری سخنی
*****
روزیکه علی بنا کند منبری خویش آنجا که تواند که برارد سری خویش
جز سرور کاینات و اولاد علی جبریل امین نمی تکاند پری خویش
*****
من عشق علی به سینه دارم زالست آن عشق به هر لحظه نگه بان من است
هرکس به علی عاشق صادیق با شد در هر کاری نمی خورد هیچ شکست
*****
یک عمر غلام علقه بر گوش توام افتاده ز پای خویش بر دوش تو ام
یک لحظه نخواهم از تو دوری جستن اما عجبم آنکه فراموش تو ام
*****
در سینه من انجمن اجلاس است هوا سا تم چو مرد مان خا ص است
اعظا ی وجود قصر شا هنشا هیست دل پرده نشین عالم اساس است
*****
فرد
ای آنکه در وجود تو اجز امجسم است در چشم پاک بین همه تصویر عالم است
در چشم کور اگر به حقیقت نظر کنی مهر زمان حضرت بابا آدم است
*****
کج پیچه بز لفا نی چلیپا زد هی سیمین بدنا نیزه به دلها زد هی
با نیم نگا ز خنجر مژ گا نت صد تیر جفا در جگر ما زد هی
*****
گفتم که بیپر سم ز کسی راز تحفت کین نکته حقیقت است یا قیصه مفت
گفتم که ز اسرار جها نش پرسم یک خنده مستانه زد و هیچ نگفت
*****
در وصف تو آنچه ام خوش آید گویم راز تو به دشمنان نشاید گویم
هر نیک و بدی که در نیا د است مرا خاکم به دهان اگر ترا بد کویم
*****
سه روز حما نتی که جان در بدن است آن در تن تو ام هست در جسم من است
آدم که برای رفتن و آمدن است پس علم ادب به معنی این سخن است
*****
ای کوزه ترا که میگرفتی بر دست غمگین و شکسته بود یا آدم مست
از آب و غذای تو که می آشامید آخر که ترا فگند در خاک شکست
*****
ای کاش که چاره و اعلا جم بودی بر گشتن عمر در رو ا جم بودی
شاپور دوباره نو جوان می گشتم از سر شب طو ی و ازدواجم بودی
*****
ای نور که غیر از تو دیگر نوری نیست جز نام تو هیچ نام مهشو ری نیست
در دفتر هر دو عالم ای مالک ملک غیر از تو دیگر کا تب ماموری نیست
*****
آنیکه جهان گیر جهان بود چه شد در پیش و پس اش پیر جوان بود چه شد
صدها چو من تو آمد اندو رفتند کان ابن فلان ابن فلان بود چه شد
*****
ای کرده ز حال من فراموش چرا هم دست رقیب دوش بر دوش چرا
از خانه چو ما نو بیرون میا ی پیش من دل شکسته روپوش چرا
*****
درزنده گی کمترین عام و خا صم در دهر کسی نمی خرد ا جنا سم
حال هر چه نویسمت ندارد ارزش بعد ا ز سر من در ک کنی احساسم
*****
فرد
سینه نادان جاهل چون سیای شب است حرف نیکودر دهانش همچونیش عقرب است
هیچ آسایش ندارد زنده جان از کینه اش ما به فکر ادمیت او به فکر مذ هب است
*****
شام و سحری میاید و میگذرد شمس و قمری میاید و میگذرد
پارینه گذشت بگذرد ا مسالم سال دیگری میا ید و میگذرد
*****
ای کوزه ترا ز گل که آراست بگو مرده ست ویا هم نفس ما ست بگو
امروز اگر زبان گفتا ر ت نیست فردا که ز خاک جمله برخواست بگو
*****
در باغ دلم گلی گلاب است توی آن چیز که نابی نابی نا ب است توی
گفتم همه را لبی لباب است توی گر نور فروغ آفتاب است توی
*****
کو عمری دو بار هی که آغاز کنم دروازه نو جوانی را باز کنم
یک بار دگر به بو ستا ن رویت پر وانه شوم گرد تو پرواز کنم
*****
گر کوزه شکست آب او میریزد کس پیر شود شباب او میریزد
این عالم پر قاعده چون بارکش است هر بار کج از تنا ب اومیریزد
*****
از بس که نویشته ام غزل ها برتو اندر نظرم از همه خوبان سر تو
دیداری تو آن دم از دوعالم بالاست کز روزن اجل دراید و از در تو
*****
هرگز پس پرده سوالی نکنی در ذات و صفات لا یذ الی نکنی
روی که تجلای مه و خورشید است توصیف ز رضوان خیالی نکنی
*****
ای شوخ سیا چشم و پری ر خسا ری درو صف جمالت هرچه گویم داری
صدبار به وصف تو دهان بکشا دم یک روزبه راستی نگفتی آری
*****
صد بحربه پیمانه کنی سودی نیست صد قصه وافسانه کنی سودی نیست
اولاد علی را را نشناسی به یقین در بام فلک خانه کنی سودی نیست
*****
عمریست که دل شکسته و غمگینم کی با تو نشینم که شود تسکینم
هر کس به وصال تو زرش میبخشد من با تو چه بخشم که جمالت بینم
*****
گویند که لعل در دل کوسار است آن جو هر رخشنده لبان یار است
با بیل و کلند کندنش دشوار است یک بوسه برابر دو صد خروار است
*****
ای کوره ترا با کش وفش ساخته اند این گونه به ساده گی نه پر داخته اند
پیمانه باد و آب و خاکی زیراک روزی ا ولت در آتش انداخته اند
*****
یادی تو کنم بیت غزل میاید ترک تو کنم به دل خلل میاید
عمریست که انتظار بودم به ره ا ت ترسم تو نیا ی و اجل میاید
*****
دل در بدنم چو گوهری در کان است سه روز مسافری که چون میمان است
این عمر دو روزه ی که از انسان است جان در تن ما چو اشک در مژگان است
*****
شاپور بیا که عزم گلزار کنیم شاید که به یار خویش دیدار کنیم
یک لحظه عمر را غنیمت دانیم رازی که نهفته است اظهار کنیم
*****
در رهگذ ری نشسته بو دم دیروز با یک نفری نشسته بودم دیروز
امروز ورا چنین تصور کردم با حور پری نشسته بودم دیروز
*****
من خواستم این رباعی را نوت کنم در وصف دو چشم مست آهوت کنم
وز نش همه از دانه لعل و بیر و ج در قافیه ا ش نگین یا قوت کنم
*****
ای کاش نمی دید مت از روز نخست این کار نبود در ره عشق درست
تو مست من از دست تو با آه و فغان چشم تو به خواب چشم من در ره توست
*****
آن روز که عزم دیدنت داشت دلم در سینه الفبای تو می کاشت دلم
آن مهر معحبت که در انسانیت است در جمله اعضای من انگاشت دلم
*****
ای شوخ چه عشوه وچه نازی داری زلفا ن پریشان و درازی داری
بگذار مرا به حالت خود باشم با این دل دیوانه چه بازی داری
*****
آن روز که مرده ی کفن پوش شوم در کنج لحد فتاده خاموش شوم
سه روز اگر گریه کنی یا نکنی شاید که ز خاطرت فراموش شوم
*****
این سقف مقرنسی که بامش فلک است این توسن سر کشی که نامش فلک است
هرگذ تو وفا مجوی زین کهنه عروس ما همچو کبوتر یم و دامش فلک است
*****
این نکته نویشتم و به جنجال کشید این مصره دیگرش به یک سال کشید
در داخل این کتاب تا ماند که ماند تا طوطی طبعم ز قفس بال کشید
*****
دی شب به خیال لب آن پای گریز من با می می به سوی من داشت ستیز
حیران شده بودم از خیال دل خویش نه جای نشست بود نه جای گریز
*****
در زنده گی تصمیم عجولانه نگیر با قسمت و این آن بهانه نگیر
آن کیست که با چرخ فلک گفت شنود زنهار سر کار به دیوانه نگیر
*****
آن را که ز روی لطف لب خندی نیست زهر است به تر کیب دلش قندی نیست
انسان به وقار خویش خواهد صفتش آن شخس به آبروی کس بندی نیست
*****
ای کاش که انگشتر دست تو شوم تو بت باشی و بت پرست تو شوم
یک جام لبالب از لبانی نا بت می نوش کنم که مست مست تو شوم
ترتیب دهنده :عبدالصبور”عریف سپندکوهی”